![]() |
![]() |
|
| آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب |
|
تو كيستي كه اينگونه بي تو بي تابم "خواهر جونم تولدت مبارك" |
|
+ نوشته شده در
شنبه 13 مرداد1386ساعت 14:44 توسط زینب |
|
|
وقتي تولد عزيزانمونه انگار خودمون دوباره متولد مي شيم. به حدي خوشحاليم كه حتي روز تولد خودمون هم اينقدر احساس شادي نمي كنيم. خوشحاليمون شايد به خاطر داشتن چنين موهبتي باشه كه خدا از رو لطفش نصيبتون كرده شايدم بخاطر اينه كه يك ساله ديگه لياقت شنيدن نفسها و صداي گرمشوداشتيد اين روزا منم سرشار از همه ي اين احساساي قشنگم و فقط مي تونم بگم "عزيزم تولدت مبارك"
زمانيكه دست زندگي سنگين و شب بي ترانه است،هنگام عشق و اعتماد است و دست زندگي چه سبك مي شود و شب چه پرترانه آنگاه كه به هم عشق مي ورزيم و اعتماد داريم. آن گاه همه چيز سبك تر مي شود و ترانه ها از ميان تاريكي بر مي خيزند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 تیر1386ساعت 11:45 توسط زینب |
|
|
عشق شادي است عشق آزادي است عشق آغاز آدميزادي است عشق آتش به سينه داشتن است دم همت برو گماشتن است برق چشمي است در شب ديدار خنده اي جسته از لبان دويار زندگي چيست عشق ورزيدن زندگي را به عشق بخشيدن زنده است آنكه عشق مي ورزد دل و جانش به عشق مي ارزد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 خرداد1386ساعت 11:32 توسط زینب |
|
|
خيال نازك بوي خيال نازكت مرا رها نمي كند با من مبتلا غمت آه چه ها نمي كند شعله كشيده بر دلم نگاههاي مست تو در دل ما كسي چنين فتنه به پا نمي كند در ازدحام چشمها به بزم اختران كسي بجز نگاههاي تو مرا صدا نمي كند رسم وفا نباشد اين، بپرس از دو چشم خود كاين دل شرحه شرحه را چرا دوا نمي كند همنفس ستاره اي بر لب من ترانه اي مشك فشا ني تو را باد صبا نمي كند خوي تو را گرفته دل، بوي تو را گرفته دل بوي خيال نازكت مرا رها نمي كند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 اردیبهشت1386ساعت 10:34 توسط زینب |
|
|
خیلی خوشحالم کلاسام شروع شده دارم می رم تهران ولی این دفعه با همیشه فرق داره
سکوت
سکوت کرده بودو من نگاه در نگاه او و او اسیر آه من و من اسیر آه او
چه سالها گذشت و ما هنوز پا به پای دل نشسته او به راه من ، نشسته من به راه او به خنده تا گشود لب به شوق سر سپردگی دلم به وجد آمد از طنین قاه قاه او تمام او خلاصه در نگاه بی گناه من تمام من خلاصه در نگاه بی گناه او چه مأمنی است مطمئن برای ما دو مرغ عشق حضور او پناه من ،حضور من پناه او
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 17 فروردین1386ساعت 18:57 توسط زینب |
|
|
"سلام گرگ بی طمع نیست" یه روز یکی از دوستام بهم اس ام اس داد که: "بس که دیوار دلم کوتاه است هر کس از کوچه ی معشوقه ی آن می گذرد به هوای هوسی هم که شده سرکی می کشد و می گذرد" به نظرم جمله ی مسخره ای اومد زود حذفش کردم. یه بار تو یه کتاب خوندم : "و عشق اگر صدایت نکند آسوده می شوی از رنج و زندگی یک دسته گل به تو تقدیم می کند هر پنج شنبه عصر" با خودم گفتم چه شاعری! مگه می شه زندگی بدون عشق قشنگ باشه!
امروز این دو جمله مثل خوره افتاده به جونم. و می گم خدا هم تو همه چیز پارتی بازی کرده دیگه از بنده چه انتظار... راستی دیگه به کی می شه اعتماد کرد؟ حالا من می پرسم: اگه یه روز بفهمید در مقابل یکی که فقط می خواسته از شما یه پل بسازه تا به اونی که می خواد برسه و شما با تمام عقلانیتی که بقیه روتون حساب می کنن بفهمید در مقابلش خیلی سادگی کردین چی می کنین؟ و اگه در موردتون برداشتی کنن که تو مخیله تون هم نبوده چی می کنین؟ آخ که بعضیها چقدر اعتماد به نفس بیجا دارن... "و من بازم مثل همیشه سکوت می کنم خدایی هم هست ..." |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 فروردین1386ساعت 18:37 توسط زینب |
|
|
رنج عشق نگران رنج عشق هم نباش زيرا كه خواهان خراب كردن توست تا دوباره آبادت كند فراموش نكن دانه بايد شكسته شود و گرنه درخت چگونه مي تواند متولد گردد رود بايد به انتها برسد وگرنه چگونه مي تواند به دريا ملحق شود پس راحت باش و در عشق بمير وگرنه چگونه مي تواني خويشتن خويش را بيابي هر حقيقتي نه با شنا كردن بلكه با غرق شدن كشف مي شود شنا كردن حادثه اي است كه در سطح اتفاق مي افتد اما غرق شدن تو را به اعماق بي انتها مي برد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 10:45 توسط زینب |
|
|
خدایا چه سخت است تنهایی و چه بدبختی آزار دهنده ایست تنها خوشبخت بودن بودنی که سخت تر ازکویر است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 23:36 توسط زینب |
|
|
باور می باید مجنون بود تا دانست لیلی چقدر زیباست. ولی من باور دارم لیلی همانقدر زیباست که خود تصور دارد، اوست که مجنون را به آنچه خود باور دارد متقاعد کرده است. برای من زیبایی مجموعه ایست از فرهنگ جامعه،معیارهای شخصی،حافظه ی عینی، بار عاطفی و در آخرین مرحله و کمترین اهمیت ، تناسب و چگونگی فرمها. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 اسفند1385ساعت 22:15 توسط زینب |
|
|
روزی نامش را بر شنهای ساحل نگاشتم One day I wrote her name upon the strand But came the waves and washed it away Agayne I wrote it with a second hand But came the tide, and made my paynes his pray “Vyne man”, said she, “ that doest in vaine assay A mortall thing so to immortalize For I my selve shall lyke to this decay And eek my name bee wiped out likewise.” Not so ,” quod I, “let baser things devise To dy in dust, but you shall live by fame My verse your virtues rare shall eternize And in the heavens wryte your glorious name Where whenas death shall all the world subduew Our love shall live , and later life renew.” “Edmund Spenser” روزی نامش را بر شنهای ساحل نگاشتم ولی امواج فرا رسیدند و آن را شستند و پاک کردند بار دیگر نامش را نوشتم اما جزر و مد رنجم را طعمه ی خویش ساخت. گفت" ای خیره سری که بیهوده می کوشی تا مخلوقی فانی را اینچنین جاودانه سازی ، من خود همچو این نقش زوال می پذیرم و نامم نیز بدین سان محو خواهد شد." گفتم"چنین نیست،موجودات فرومایه می میرند و بدل به خاک می شوند، ولی تو با آوازه ات زنده خواهی ماند:شعرم اوصاف نادرت را ابدی خواهد ساخت و نام شکوهمندت را بر افلاک خواهد نگاشت. در آنجا وقتی مرگ جهان را سراسر مقهور بسازد،عشق ما زنده خواهد بود و حیات دوباره از سر خواهد گرفت." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 7:0 توسط زینب |
|
|
"حرفهای ما چه سطحی و دردهای ما چقدر عمیق هستند." سکوت آب می تواند خشکی باشد و فریاد عطش سکوت گندم می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانه ی قحط. همچنان که سکوت آفتاب ظلمت است اما سکوت آدمی فقدان جهان است. فریاد را تصویر کن! عصر مرا تصویر کن! در منحنی تازیانه به نیشخط رنج همسایه ی مرا بیگانه با امید و خدا و حرمت ما را که به دینار و درم برکشیده اند و فروخته. تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم که به کار آید چرا که تنها یک سخن،یک سخن در میلنه نبود آزادی ! ما نگفتیم تو تصویرش کن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 22:11 توسط زینب |
|
|
انتظار بی تو دیری است که گلها نمی خندند و باغ سینه ام پاییزی است آب و آیینه را هم صفایی نیست. آه ای همیشه سبز می دانم وقتی که تو بیایی در باغ سینه ام بهار می رقصد و گلها دوباره می رویند. دیری است مردم چشمان خسته ام در راه تو انتظار می کشند. "شعری از پدرعزیزم در کتاب زیر سایه تنهایی" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 0:8 توسط زینب |
|
|
سایه بین پندار و واقعیت ،بین جنبش و کنش ، سایه است زیرا ملکوت از آن توست بین تصور و آفرینش ، بین عاطفه و واکنش ، سایه ایست عمر بس دراز است بین شوق و تشنج ، بین قوه و عمل، بین جوهر و عرض ، سایه ایست زیرا ملکوت از آن توست اینگونه جهان به سر می آید، نه با صدای مهیب انفجاری، بلکه با صدای خالی شدن باد بادکنکی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 23:45 توسط زینب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دست نوشته های زینب عزیزی
دانشجوی ارشد زبان انگلیسی دانشگاه تهران یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|