تبليغاتX
luna - انتظار
آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب

 

 

انتظار

 

بی تو

دیری است که گلها نمی خندند

و باغ سینه ام پاییزی است

آب و آیینه را هم صفایی نیست.

آه ای همیشه سبز

می دانم

وقتی که تو بیایی

در باغ سینه ام بهار می رقصد

و گلها دوباره می رویند.

دیری است

مردم چشمان خسته ام

در راه تو انتظار می کشند.

 

"شعری از پدرعزیزم در کتاب زیر سایه تنهایی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 0:8  توسط زینب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
دست نوشته های زینب عزیزی
دانشجوی ارشد زبان انگلیسی دانشگاه تهران

یادمان باشد
اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق
ز هر بی سرو پایی نکنیم

نوشته های پیشین
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM